تبليغاتX
گردان عشق
 
آخرين مطالب

یازهرا
السلام علیک یافاطمِه الزهرا
برای برادرم آقای فلاح
آقابیا...
امروز برای شهدا وقت نداریم
رهبرم
اگربجای اوبودیم؟!؟!؟!
عشق یعنی استخوان ویک پلاک سالهاتنهای تنهازیرخاک
حاج بخشی هم رفت...
9دی
برای که کارمی کنی؟...
یک کلام،خدا تو بهترینی
تسلیت...
اتل متل یه کوله

تو کجایی گل نرگس...؟
تو کجایی گل نرگس...؟
خاطره ای ازشهیدمحمدگلچین
بی نهایت شیدایی
قصه ی بعد از شما...

توکجایی گل نرگس؟
سلام
شهادت زیباست
آرشيو مطالب
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
پيوندها
واماعشق
بهاران
مهدويت
سربازولايت
"اوعليك السلام"
خانه كتاب
پاسخ به اتهام
شهیدگمنام
فدایی سیدعلی
فروشگاه تک
محله انقلاب
طلبه قرن21
...میتوان عمارشد
بیدارشید
ولایت(محمدمعظمی)
ستارگان خاکی
منجی
مصطفیmito
زمینه سازان ظهور
فرزندخاک
حقیقت اینجاست
zزگهواره تاگوربی خیالz
حمید(رضا)
مه جبین
طراحی سایت های شخصی
سیف المهدی
 سال ۶۰ در اشنويه مسئول پايگاه بودم .



بسيجي سيزده ساله اي داشتيم به نام فاطمي كه نماز شبش ترك نمي شد

.

شبي او را كشيدم كنار و گفتم

: شما هنوز به سن بلوغ نرسيده اي ،

نماز هاي پنج گانه هم بر شما

واجب نيست چه برسد به نماز شب كه مستحب است .

گفت : مي دانم برادر جابر ،

منتها اين براي كسي است كه بالاخره مكلف مي شود ،

من عمرم به دنيا نيست ، رفتني

هستم و نمي خواهم لذت عبادت را نچشيده بروم .

او چند روز بعد در درگيري با نيروهاي دشمن به شهادت رسيد
فاطمه | 15:41 - یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391
+ |
یازهرا
حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود ،
خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود ،
ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه ،
گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود .
شهادت حضرت زهرا (س) بر تمام دوستان عزیز تسلیت باد

شهیدشی

درپناه حق

فاطمه | 19:24 - سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391
+ |
السلام علیک یافاطمِه الزهرا
دل خورشید محک داشت؟ نداشت!

 یا به او آینه شک داشت؟ نداشت!

آسمانی که فلک می بخشید احتیاجی به فدک داشت؟ نداشت!

غیر دیوار و در و آوارش ، شانه ی وحی کمک داشت؟ نداشت!

مردم شهر به هم می گفتند در این خانه ترک داشت؟ نداشت!

شب شد و آینه ی ماه شکست! دست این مرد نمک داشت؟ نداشت!

تو بپرس از دل پرخون غمت! چهره ی یاس کتک داشت؟ نداشت! نداشت! نداشت...!

فاطمه | 19:22 - سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391
+ |
برای برادرم آقای فلاح

سلام

به اطلاع دوستان برسانم این عکس برای وبلاگ آخرین لینکمه برای بهترجواب گرفتن و بهتر شدن بحث یه سربزنید ممنون میشم. 

فاطمه | 9:24 - شنبه دوازدهم فروردین 1391
+ |
آقابیا...

از دوري تو غمين و نالان هستيم

وز کرد? خود کمي پشيمان هستيم

اصليت ما را تو اگر مي پرسي

از کوفه ولي مقيم ايران هستيم

فاطمه | 9:53 - پنجشنبه هجدهم اسفند 1390
+ |
امروز برای شهدا وقت نداریم
امروز برای شهدا وقت نداریم

ای داغ گل لاله تو را وقت نداریم

با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است

ما بهر ملاقات خدا وقت نداریم

چون فرد مهمی شده نفس دغل ما

اندازه ی یک قبله دعا وقت نداریم

در کوفه تن غیرت ما خانه نشین است

بهر سفر کرب و بلا وقت نداریم

تقویم گرفتاری ما پر شده از زرد

ای سرخ گل لاله تو را وقت نداریم

هرچند که خوب است شهیدانه بمیریم

خوب است ولی حیف که ما وقت نداریم

حسنا | 21:7 - پنجشنبه چهارم اسفند 1390
+ |
رهبرم
رهبرم قاطع سخن گفت ودلم راشادکرد

قاطعانه لرزه براردوگه بیدادکرد

باتوکل برعنایت هاالطاف خدا

درنمازجمعه چون جدش علی فریادکرد

سرفرازم ازخروش واقتداررهبرم

قدرت پوشالی دشمن همه بربادکرد

سلامتی رهبرانقلاب صلوات

فاطمه | 21:53 - شنبه پانزدهم بهمن 1390
+ |
اگربجای اوبودیم؟!؟!؟!

من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدرسه کنار خیابان آدامس میفروخت

معلم گفته بود انشا بنویسید
موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت

من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
تو نوشته بودی علم بهتر است
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود

معلم آن روز او را تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت و علم
گاهی به هم گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار
توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن
بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش
بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

سال های آخر دبیرستان بود
باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم
تو تحصیل در دانشگاه های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد
او اما نه انگیزه داشت نه پول، درس را رها کرد و دنبال کار می گشت

روزنامه چاپ شده بود
هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود

من آن روز خوشحال تر از آن بودم
که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه
آن را به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه
برای اولین بار بود در زندگی اش
که این همه به او توجه شده بود !!!

چند سال گذشت
وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی، همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود
جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که مرا تحسین می کنند
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

زندگی ادامه دارد ...
هیچ وقت پایان نمی گیرد ...

من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!
او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!

من ، تو ، او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

اما من و تو اگر به جای او بودیم
آخر داستان چگونه بود ؟؟؟!!!

 

فاطمه | 18:45 - سه شنبه یازدهم بهمن 1390
+ |
عشق یعنی استخوان ویک پلاک سالهاتنهای تنهازیرخاک

سلام به همه

اردوهای راهیان نورشروع شده همه مدرسه هاعازم شدن وای بجزمدرسه ماآخه چقدبایدتوحسرت طلائیه دوکوهه و...بمونم وای دعاکنیدبرم حالایکی ازجاهای جنوب وبراتون توضیح میدم:

دهلاویه:

روستایی است درغرب سوسنگردکه درجریان هجوم دشمن پس از10روزدفاع سرسختانه درتاریخ24/7/59اشغال شد.درطی عملیات هایی شهیدغیوراصلی ورزمندگان ستادجنگ های نانظم به فرماندهی شهیدچمران تلاش هایی برای آزادی مناطق اشغال شده انجام دادندوسرانجام دراریخ 27/6/60درعملیاتی به نام آیت الله مدنی (اولین شهیدمحراب)دهلاویه آزادشد.درنزدیکی روستای دهلاویه یادمانی واقع شده که محل شهادت دکترمصطفی چمران(وزیردفاع ونماینده مجلس ایران)به همراه تنی چندازهمرزمانش می باشد.

موفق باشید

درپناه حق

شهادت نصیبتان

فاطمه | 16:33 - شنبه هشتم بهمن 1390
+ |
حاج بخشی هم رفت...
انالله وانا الیه راجعون

بازم یکی دیگه ازخوبارفت

نمیدونم چراتموم نمیشه؟چندتاخوبه دیگه هم بایدبره تا آقابیاد؟

آقابیا

آقابسمونه

فوت پدررزمندگان اسلام رابه همه دوستان تسلیت میگم

روحش شادیادش درخاطره هاپابرجا

شهادت نصیبتان

درپناه حق

فاطمه | 9:1 - چهارشنبه چهاردهم دی 1390
+ |
9دی

روزبصیرت

حماسه حضور

سلام خیلی دوست دارم خاطراتتون و توروز9دی بدونم

منتظرم

موفق باشید

شهادت نصیبتان

درپناه حق

فاطمه | 13:21 - جمعه نهم دی 1390
+ |
برای که کارمی کنی؟...
شبی دیرهنگام مردی روحانی طبق عادت خودبرای قدم زدن ازخانه خارج شدسرراهش به شبگردی برخوردکه مشغول نگهبانی ومراقبت ازخخانه های مردم بود.مردبه او نزدیک شدوبعدازاحوالپرسی سوال کرد توبرای که کارمیکنی؟ شبگردنام کسی راکه استخدامش کرده بودگفت وسپس پرسید:شمابرای که کارمیکنید؟ کلمات شبگردمردرامنقلب کردوبه فکرواداشت کمی اندیشیدوباشرمندگی گفت من برای کسی کارنمیکنم! ان دومدتی ساکت باهم قدم زدندعاقبت مردروحانی به شبگردگفت:دوست داری بیای وبرای من کارکنی؟شبگردپاسخ داد:البته اماچه کاری ازمن برای شمابرمیاید؟ مردبه ارامی پاسخ داد:لطفااین سوال راهرروز زودبه زودازمن بپرس تاهمیشه به یادداشته باشم برای چه کسی کارمیکنم تابحال چندبارازخودمان پرسیده ایم که برای چه کسی کارمیکنیم؟ جوابش ازخودسوال هم مهم تراست برای که کارمی کنی؟...
فاطمه | 20:40 - سه شنبه بیست و نهم آذر 1390
+ |
یک کلام،خدا تو بهترینی

زانوهامو بغل کرده بودمو نشته بودم کنار دیوار

دیدم یه سایه افتاد روم

سرم رو آوردم بالا

نگاه کرد تو چشمام، از خجالت آب شدم

تمام صورتم عرق شرمندگی پر کرد

گفت:تنهایی

گفتم:آره

گفت:دوستات کوشن؟

گفتم: همشون گذاشتن رفتن

گفتی: تو که می گفتی بهترین هستن!

گفتم:اشتباه کردم

گفتی: منو واسه اونا تنها گذاشتی

گفتم:نه

گفتی:اگه نه،پس چرا یاد من نبودی؟

گفتم:بودم

گفتی:اگه بودی،پس چرا اسمم رو نبردی ؟

گفتم:بردم، همین الان بردم

گفتی:آره،الان که تنهایی،وقت سختی

گفتم:…..(گر گرفتم از شرم-حرفی واسه جواب نداشتم)

-سرمو اینداختم پایین-گفتم:آره

گفتم:تو رفاقتت کم آوردم،منو بخش

گفتی:ببخشم؟

گفتم:اینقدر ناراحتی که نمی بخشی منو؟ حق داری

گفتی:نه! ازت ناراحت نبودم! چیو باید می بخشیدم؟

تو عزیز ترینی واسم،تو تنهام گذاشتی اما تنهات نذاشته بودمو نمی ذارم

گفتم:فقط شرمندتم

گفتی:حالا چرا تنها نشستی؟

گفتم:آخه تنهام

گفتی:پس من چی رفیق؟

من که گفتم فقط کافیه صدا بزنی منو تا بیام پیشت

من که گفتم داری منو به خاطر کسایی تنها می ذاری که تنهات می ذارن

اما هر موقع تنها شدی غصه نخور،فقط کافیه صدا بزنی منو

من همیشه دوست دارم،حتی اگه منو تنها بزاری،

همیشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودی،منو فراموش کردی تو این خوشی

اما من مواظبت بودم،آخه رفیقتم،دوست دارم

دیگه طاقت نیاوردم،بغض کردمو خودمو اینداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط کردم

گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نکن که تو خودم گم بشم

گفتم دوست دارم…

گفتم: داد می زنم تو بهترین رفیقیییییییییییییییی

بغلت کردم گفتم:تو بن بست رفیقی

یک کلام،خدا تو بهترینی

 

فاطمه | 13:31 - پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390
+ |
تسلیت...

عشق یعنی یک خمینی سادگی

عشق یعنی باعلی دلدادگی

عشق یعنی دست توپرپرشده

عشق یعنی یک علی رهبرشده

عشق یعنی لافتی الاعلی

عشق یعنی رهبرم سیدعلی

سلام ایام سوگواری سالارشهیدان رابه رهبرعزیزم ودوستای عزیزم تسلیت میگم.

التماس دعای شدید

مارودرگریه های پنهانیتان فراموش نکنید

موفق باشید(درپناه حق)

فاطمه | 15:35 - جمعه یازدهم آذر 1390
+ |
منوي اصلي
خانه
پروفايل مدير وبلاگ
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
عناوين مطالب وبلاگ

درباره وبلاگ

دریا دلان بیدل خورشید باور!
ای خون تان نذر درختان تناور!

ای روشن آیینان با ایمان تاریخ!
آیینه های عشق!سرداران بی سر!

ای ضرب پوتین شما بر گرده ی شب،
چون رعد،در اردوی شیطان وحشت آور

از پرچم خورشید،در چشمان تان موج
از شهپر جبریل،بر شهبال تان پر

لب های تان بیت الغزل،دستان تان ابر
چشمانتان باران شالیزار دیگر

باران صدا کردم شما را؟...رود بودید
رودی که از ابعاد دریاها فراتر...

...ما مرده ی زندان خواهش های خویشیم
زنده شمایید ای رهایان دلاور!

جان کنده اند این چشم ها با نبض هر پلک
این ماهیان سرخ در گریه شناور

نويسندگان
فاطمه
حسنا
مرتضي محبوبي
ساير امکانات


طراح قالب